| ضرورت تحزب و معضل جنبش چپ |
|
|
|
نوشین شفاهی سرمایه داری جهانی، هنوز ناتوان از کنترل شرایط فلاکت بار و نگران کننده بحران جهان گستر مالی، مذبوحانه در تلاش به متقاعد کردن کارگران بسیاری که شغلهایشان را یا از دست داده و یا طی چند ماه آتی در شرف گرویدن به لشکر بیکاران به انتظار نشسته اند، به از دست کشیدن بیشتر و بیشتر دستاوردها وسطح معیشتشان است.
و طبقه کارگر در ابعاد جهانی اش در تمامی عرصه های ظهور تجاوز عنان گسیخته سرمایه و عوارض دهشتبار بحرانش مقابله و مبارزه میکند و در عین حالی که سوسیالیسم به مثابه تنها آلترناتیو ممکن ضرورتش بیش از پیش مطرح گشته، سئوالی که پیش روی کمونیستها، و تشکلات مدافع طبقه کارگر قرار دارد این است که آیا جنبش سوسیالیستی جهانی و یا محلی ( در هر گوشه ای از این کره خاکی) آمادگی و ظرفیت سازماندهی طبقه کارگر را دارد؟ و آیا انقلاب سوسیالیستی در یک چارچوپ زمانی کوتاه مدت قریب الوقوع است یا نه؟ اگر پاسخ ما مثبت است، آنوقت باید به دلایل عملی و نمودهای واقعی آن استناد کرد و اگر منفی، باید کوشش ما نه فقط در پاسخ به چرایی آن بلکه تلاشی در جهت دست یازیدن به راهکارها و تاکتیکهای بدردبخور و شدنی باشد. تا آنجایی که به الویتها و حرکتهای اضطراری و فوریت تحقق یکسری مطالبات حیاتی طبقه کارگر در ارتباط با موقعیت ناامن شغلی و شرایط حاد معیشتی اش برمیگردد، صورت مسئله ظاهرا روشن و بدون نیاز به تشریح است: در هر عرصه ای از یورش و تجاوز سرمایه ( که در واقع کلیت حیات اجتماعی کارگران و زحمتکشان را در بر میگیرد) به آخرین تتمه هستی کارگران، آنان در اشکال متنوع و متفاوتی به میدان آمده اند، اعتصاب کرده اند، بست نشسته اند، تظاهرات و گردهم آیی ترتیب داده اند و حتی در موارد بسیاری با رویکرد به شیوه های شخصی و راه حلهای خصوصی ( در ابعاد جهانی میشود به خودسوزی ها و کلا انتحار کارگران و زحمتکشان در نتیجه مصائب تحمل شده، اشاره کرد) به دفاع از خود و حق برخورداری از ابتدایی ترین حقوق انسانی برخاسته اند. این نه اغراق که سر تیتر بسیاری از اخبار و نقل تمامی رسانه های جهانی است. اینجاست که باید دوباره از خود پرسید، آیا حضور طبقه کارگر در مقابله مبارزاتی با سرمایه به اندازه کافی میتواند او را بی نیاز از مداخله عناصر فعال و کمونیست و نقش و تاثیر آنان در روشنگری و انتقال آگاهی طبقاتیشان بکند؟ مسلما هرکمونیستی میداند که غیر ممکن است طبقه کارگر بدون ایجاد یک سازمان سیاسی و آگاهی طبقاتی برای متشکل کردن و یکپارچه کردن مبارزه اش علیه سرمایه داری ره به جایی ببرد. چرایی نقش کمونیستها در اینچنین شرایطی و حیاتی بودنش از حوصله و چارچوب این بحث خارج است ولی چیزی که ما بعنوان کمونیست باید به آن پاسخ روشن و سرراستی بدهیم این است که چرا ما با اینهمه انگیزه مادی و پتانسیل عملی هنوز نتوانسته ایم نه ارتباط تعریف شده ای با طبقه کارگر داشته و نه در روند رویارویی های بسیار و بعضا خونین شان تاثیری گذاشته باشیم؟ تشکیلات و دیدگاههای بسیاری در جنبش چپ موجودند که مدعی پیوند با طبقه کارگر و مداخله گری در مبارزاتشان هستند( گذشته از جریانات انقلابی و رادیکال کوچکی که دایره تاثیر گذاری بسیار محدود و تنگی دارند) از سندیکالیستها گرفته تا از دنباله روان جنبش طبقه کارگر که عملا به مفسران درگیریها و افت و خیزیهای مبارزاتی آنان بدل گشته اند و صد البته احزاب نسبتا بزرگی که در خلوت تشکیلات خود در یک میدان خیالی پراتیک، طبقه کارگر را رهبری میکنند. اینکه چطور تا بحال به جایی بیشتر از پرداخت حقوق معوقه و وعده وعیدهای رنگین از طرف سرمایه دارها نرسیده اند، خود نه از ضعف و نقصان تشکیلاتی و سیاسی- برنامه ای حزب و سازمانشان میدانند بلکه آنرا محصول زدوبندهای دولت و کارفرما اعلان میکنند. اینکه جمهوری اسلامی چطور هنوز هم با اینهمه بی اعتباری و پرونده سیاه و خونین اش در سرکوب همگانی، میتواند عوامفریبی کند و هنوز نه فقط بخشی از اقشار کارگران را بلکه بخشی از جنبش دمکراتیک را متوهم به ظرفیت تغییر و تعدیل در خود کند، در حالیکه هم از عناصر فعال کمونیست به اندازه کافی برخورداریم و هم ظاهرا از قشر پیشرو طبقه کارگر بی نصیب نمانده ایم؛ اگر این از ضعف جنبش چپ نیست پس باید از قدرت از ما بهترانی رژیم باشد! برای روشن شدن قضیه، اجازه بدهید اول نگاهی کوتاه به رابطه و جایگاه اجتماعی جنبش با مبارزات کارگری داشته باشیم و بعد به ویژگیهایی که یک سازمان لنینی دارد و جنبش ما از کمبود آن رنج میبرد، بپردازیم. کارگران و مدار بسته مبارزاتیبا یک نگاه اجمالی به جنبش چپ و راستای مبارزات کارگری و دورنمای سیاسی مبارزاتی آن بطور کلی و بویژه در ایران براحتی فاصله عمیقی را بین آنچه که وجودش ضرورت دارد و نیاز هست که باشد( احزاب و تشکیلات کمونیستی با پیوند و ارتباط تنگاتنگ با طبقه کارگر و مبارزات جاری اش) و واقعیت آنچه که وجود دارد و هست ( گروهها و سازمانهای کوچک و نسبتا کوچکتر و تلاش بی سرانجام مستمر تعداد بیشمار منفردین کمونیست برای یافتن یک سازمان واقعی کمونیستی با کارآیی عملی و خصلتی لنینی ) میشود براحتی مشاهده کرد. در عرصه جهانی جنبش سوسیالیستی ضربات ترمیم ناپذیری با خیانت سوسیال دمکراسی و رهبران و گردانندگان جنبش اتحادیه ای را در طول دوره جنگ سرد و تا بحال متحمل گشته است. در چنین شرایط بحرانزده ای که سرمایه داری با کابوس مرگش روبرو گشته، ناچارا به گریزی تن در داده که خود پرچم ظفرش را بر علیه آن در اواخر دهه 80 میلادی به اهتزاز در آورد؛ کنترل دولتی بازار و قانونمندیهای سودآوریش- اگرچه نه در آن مقیاسی که در بلوک شرق مطرح بود- . به همین دلیل هم است که خود دنیای غرب همان رویه و روش اقتصادی سرمایه را که بعنوان سوسیالیسم! سعی داشتند به جهان معرفی کنند، اکنون به تنها راه گریز از این مخمصه مالی برایشان تبدیل شده و از طرف جناحهای دیگر سرمایه بعنوان سوسیالیست! و سیاستهای سوسیالیستی! نقد و رد میشوند. بیشتر از هر زمان دیگر در تاریخ سرمایه داری، انقلاب سوسیالیستی در دستور کار سیاسی مبارزاتی قرار گرفته است و بیشتر از هر زمان دیگر سرمایه داری عاجزتر و در گیرتر با گسترش گندیدگی نظامش نبوده که نیاز به سوسیالیسم را هر چه بیشتر مادیت ببخشد. ولی چرا طبقه کارگر سمتگیری مبارزاتیش نه بسوی راه اندازی و برپایی انقلاب بلکه هنوز در همان چارچوپ تعیین شده و بورکراتیک اتحادیه ره میسپارد؟ جنبش اتحادیه ای که با لگام بستن به مبارزات کارگری و ایجاد اغتشاش فکری ( برنامه ای که جز دلسردی و نومیدی طبقه کارگر از بسرانجام رسیدن مبارزه اش ندارد، ونتیجه ای جز به زیر سئوال کشیدن پیگیری و کارآیی مبارزاتش جهت ضربه نهایی به سیستم، و همچنین حسن نیت کمونیستها نداشته) در بین کارگران را دیگر نمی شود از تجلیات مقدماتی انقلاب سوسیالیستی بشمار آورد، چرا که آنقدر این وعده به تعویق انداخته شده و آنقدر جانب مصلحتهای زمانه گرفته شده که در همین کشورهای غربی اگرچه تنها قشر سازمانیافته کارگران و بخش پیشرو و آگاه آنان همین کارگران عضو اتحادیه هستند ولی در بسیاری از کارخانجات کارگران بسیاری سعی میکنند که زیر قید و بند عضویت ( چه بخاطر وجود قوانین گل و گشادی که دست سرمایه دار را برای عدم استخدام کارگر عضو باز میگذارد و چه به خاطر بی اعتمادی به رهبران اتحادیه ها) نروند. این کارگران بیشتر از مهاجرین و زنان هستند. این اتحادیه ها با سوق دادن مبارزات کارگران به رفرمیسم بورژوایی، عملا دست شستن از آرمانهای سوسیالیستی را میسر کرده اند. این دلیل عمده تر این عقب نشینی مبارزاتی از سوسیالیسم بوده ولی دلیل دیگر آن را میشود تجزیه چپ انقلابی و عقب نشینی اش بطرف سانتریسم و بیماری سکتاریسمی که به آن دچار است، دانست. میشود رابطه دیالکتیکی ای بین این تجزیه و تفرقه و شکستهایی که طبقه کارگر متحمل شده است را ترسیم کرد. در حالیکه بسیاری از فعالین چپ چه ایرانی چه در عرصه جهانی اش از خیزش اعتراضات و تظاهرات همگانی و اعتصابات کارگری و پتانسیل گسترده گی و اعتلایش به وجد آمده ( از کارگران شیکاگو گرفته تا کارگران ایتالیا، مجارستان، مصر...)، در عین حال نه در سطح جهانی آن و نه در محدوده ایران کمونیستها نه رابطه قابل استنادی با طبقه کارگر دارند و نه از یک برنامه هدفمند سیاسی که تداوم مبارزاتی را در راستای انقلاب سوسیالیستی تضمین کند، برخوردار هستند. این نه بهانه ای برای پاسیفیسم و بی عملی، بلکه باید انگیزه ای برای یک ارزشیابی مارکسیستی از برنامه ها و سیاستهای جنبش چپ چه در سطح تشکیلاتی اش و چه در عرصه عملی سیاسی اش میتواند باشد . شکست طبقه کارگر طی چند دهه اخیر در سطح جهانی حاصل سازش طبقاتی رهبران اتحادیه ها و سوسیال دمکراتهای پارلمانتاریست و امتناع حساب شده شان از بسیج کردن ارتش طبقه کارگر بوده است و این دیدگاه با اشکال و فرمهای دیگری خود را در صفوف مبارزات کارگران ایران هم جا داده است، از گرایشات راست سندیکالیستی گرفته تا رهنمودهای غیر واقعی و نشدنی اشغال کارخانه ها توسط چپ رادیکال. سوسیال دمکراسی را با لباس خودش کمتر کسی است که تمیز ندهد ولی از لحاظ تاریخی این سنت رذیلانه و خائنانه اش، خود مبدأ صدها رخنه و نفوذ هر گونه ایده و برنامه آشتی طبقاتی با پوشش چپ و ظاهری آراسته تر در درون جنبش کارگری بوده است که نتیجتا از طبقه کارگر یک طبقه بی سلاح، بیخطر و قابل کنترل برای سرمایه داری ساخته است. در کشورهای غربی همین قشر پیشرو طبقه کارگر عضو اتحادیه ها نقش طبقاتی شان را سالهاست کنار گذاشته اند. دهه ها است که در نتیجه و تاثیر جنگ سرد، این کارگران تبدیل شده اند به محافظه کارترین قشر طبقه کارگر. اینان نقش مستقلی در جنبشهای دیگر اجتماعی از 50 سال قبل به بعد را نداشته اند. کارگران عضو اتحادیه در حقیقت جزء با امتیازترین قشر طبقه کارگر محسوب میشوند. در آمریکا فقط 9 در صد کارگران عضو اتحادیه هستند و درصد بیشتر کارگران غیر عضو که جزء آسیب پذیرترین قشر کارگران هستند از کارگران مهاجر و زنان تشکیل شده اند. با تعریف انقلابی و از دید مارکسیستی 9 درصد کارگر سازمانیافته از ویژه گی تعیین کننده ای برخوردار نیست که بتواند توازن و تعادل قوا طبقاتی و مبارزاتی را بهم زند و یا تغییر دهد. در محدوده ایران جنبش کارگری هیچوقت با کمبود موضوع و مطالبه ای که آنرا با رویارویی و درگیری مستقیم و حتی خونین با رژیم اسلامی بکشاند، مواجه نبوده است. برای اثبات آن نیازی به ردیف کردن مبارزاتی که دستکم طی ده سال گذشته در صحنه کارخانجات و بیرون از آن جریان داشته، نداریم. طبقه کارگر به هر درک سیاسی و طبقاتی ای که در پروسه مبارزاتی اش نسبت به رژیم رسیده و به هر شیوه و اسلوب مبارزاتی دست یافته، مبتنی بر تجربه ملموس و شخصی اش بوده و کمتر از دخالت و تاثیر جنبش چپ بهره برده است. بنابرین طبیعی است که افق مبارزاتی و برنامه عملی هدفمندش مخدوش و ناپایدار باشد. به این معنا که اعتلای انقلابی در سیاستها و مبارزات کارگری امروزه، نیازمند تجزیه و تحلیل مارکسیستی موقعیتها و شرایط حاضر و آتی اش است و آنهم مشروط به داشتن یک سازمان و حزب انقلابی است تا بتواند با یک برنامه عملی چشم انداز مبارزاتی اش را بسط بدهد. این روزها بسیاری از عناصر مارکسیستی سرخورده و مایوس از سازمانها و تشکلات موجود، اوقات بسیاری را صرف تهیه اساسنامه و برنامه و ضوابط و مناسبات سازمانی جدید و با امید به مرتبط ساختنش با مقتضیات مبارزاتی روز میکنند که باز هم تشکیلاتی دیگر از نو بنا شود و فعل وانفعالاتی در محدوده توان و ظرفیت و امکانات موجودش داشته باشد، ولی با تمام حسن نیت و امیدواری برای موفقیتشان که وظیفه هر کمونیست صادقی است، نمیتوان نگران این نشد که از هم نپاشد و یا به تکه هایی حتی کوچکتر مبدل نشود. این نه از سر بدخواهی، که به یکی از واقعیات ناگوار جنبش تبدیل گشته است. جریانات و وحدتهایی که بر حول یک برنامه سیاسی غیر واقعی با دنیای طبقه کارگر و بر مدار همان سکتاریسم آشنا و موجود در جنبش شکل میگیرد، از همان ابتدا محکوم به فروپاشی و یا بی عملی است. طبیعتا طبقه کارگر به آگاهی طبقاتی نیاز دارد که از جنبش اش و دستاوردهای موجودش دفاع کرده و پیروزی های پتانسیل اش را تضمین کند، آگاهی ای که او را به ضرورت ایجاد حزبش واقف کند، حزبی که امر انقلاب طبقاتی را هدف قرار داده باشد. این دغدغه همیشگی کمونیستها چه تشکیلاتی اش و چه منفردش است که نقش و وظیفه حیاتی خود را به بهترین وجهی ایفا کنند. کمونیستها حلقه بین طبقه کارگر و آگاهی طبقاتی هستند و به همین منظور ابتدا باید خود را سازماندهی کنند که در کمترین زمان و بالاترین کارآیی بتوانند طبقه کارگر را در امر انقلابش مساعدت کنند. با اینهمه بدیهیات که اشاره شد و بیشک الفبای درک هر انقلابی کمونیستی از مبارزه طبقاتی است ولی آنقدر در لفافه تئوری سازی پیچیده گشته که یا ساده لوحانه کمرنگ گشته و یا عمدا لاپوشانی شده است. پرسشهایی که پاسخ صریحی از طرف کمتر جریانی دریافت کرده:که واقعا ما کمونیستها چقدر در حیات سیاسی و مبارزاتی طبقه کارگر نقش داریم؟ آیا ملزومات نقش دخالتگری کمونیستی را دارا هستیم؟ و... اینجا منظور جنبش چپ است نه کمونیستهایی که خود کارگرند و طبعا وظیفه طبقاتی و کمونیستی شان ایجاب میکند که در چرخش مواضع و تصمیم گیریهای مبارزاتی هم طبقه هایشان دخالتگری داشته باشند. بعضی از همین رفقای کارگر کمونیست که در جایگاه رهبری مبارزات کارگران هم صنعت خود قرار دارند، اصرار دارند که استقلال صفوف جنبش کارگری را حفظ کرده، و تعریفی که از استقلال میدهند یعنی اینکه جنبش چپ نه برنامه و رهنمودی صادر کند و نه اینکه سعی در سمت وسو دادن مبارزاتشان داشته باشند. برخی از اینان بارها اعلام کرده اند " ما به قیم نیاز نداریم" . اینگونه نفی نقش تشکیلات و سازمانهای کمونیستی در روند مبارزاتی کارگران خود به باز کردن خلائی کمک میکند که توسط سیاستهای سوسیال دمکراتها و سندیکالیستها پر خواهد شد. اینرا با نگاهی به برخی مفهومات و مفادهای رایج و بحث شده کمپینهای کلی جنبش میشود توضیح داد. در این رایطه معمولا با دو دیدگاه روبرو هستیم، یکی اینکه موقعیت مساعد برای ترویج آگاهی طبقاتی را وقتی میبیند که زمان و شرایط سختی در میافتد و کارگران طبیعتا بطرف آگاهی و دانش سوسیالیستی بیشتر از هر موقع دیگری جاذبه دارند و فقط در اعتلای امواج انقلابی است که آنان را متمایل به تئوری انقلابی میداند، دیدگاهی دیگر که دنباله رو خود کارگران است معتقد است از آنجا که کارگران را با هدفهای دورتر و چشم اندازی انقلابی آشنا سازیم آنان از تحقق مطالبات فوری خود دلسرد شده و در توان خود به شک خواهند افتاد، به عبارت دیگر " سوسیالیسم این کارگران را رم خواهد داد" بنابرین امر ترویج و تبلیغ انقلاب را به آینده ای نامعلوم حواله میدهند. هر دوی این طیفها نهایتا از سطح خود مبارزات کارگری فراتر نمیروند و جایگاهی برتر از یک مفسر اعتراضات کارگری ندارند. زمانیکه مبارزه طبقاتی کاهش می یابد بسیاری سیاستها و برنامه های این جریانات بطور فزاینده ای پارلمانی میشود و کل تحرک کارگران و نیاز گردهم آوریشان با نیازهای سیستم و تمهیدات آن همسو گشته و یا در چنبره جناح بازیهای رژیم گم میشوند. مبارزه کارگران شرکت واحد مثال خوبی است برای تلاش بی وقفه پارلمانتاریستها. با تمام اینها حق طبیعی هر عنصر منفرد مارکسیستی است که تلاش کند ظرف تشکیلاتیی که هویت سیاسی و مبارزاتیش را تعریف و فورمت کند، بیاید. این یک پروسه طبیعی استحاله جامعه و به تبع آن جنبش چپ است. ولی سئوالی که به ذهن می آید این است وقتی که جایگاه و موقعیت مبارزاتی تمام جریانها و تشکیلات موجود از طرف اینان به روشنی تجزیه و تحلیل نشده و ضعفها و نارسایی های آن توضیح داده نشده، چرا باید انتظار داشت که تشکیلات جدید این رفقا چیز علیهده ای باشد، بخصوص زمانیکه هنوز موفق به ارائه یک برنامه منسجم که خطوط سیاسی مبارزاتی اش روشن و بحث شده است، نشده اند. این تشکیلات اگر معضلات سیاسی جنبش را پاسخ نداده، بهترین و ایده آلترین جایگاهی که میتوانند در جنبش کسب کنند، سازمانی کوچکتر در کنار همین سازمانهای موجود و باری از پرسشهایی که نهایتا باید در مقام پاسخگویی آن باشند برای ادامه حیات سیاسیشان. تلاش برای ایجاد یک تشکیلاتی که مقدر شده که شکست بخورد در حقیقت تاثیری به مراتب منفی تر از اینکه تلاشی نشود دارد، چرا که تولید کننده و زاینده سکتهای جدیدتر و درونگرایی بیشتر و دگماتیسم دیگری نسبت به مبارزات طبقاتی هستند. اگر بخشی از لایه های پیشرو طبقه کارگر که اساس اجتماعی لنینیسم را تشکیل میدهند به نفی دخالتگری و نقش آفرینی کمونیستها و جنبش چپ رسیده اند و در حالت بسیار ایده آلش به رهبران سندیکالیست خود چسبیده اند ( در غرب این لایه تحت هژمونی اتحادیه ها فاسد گشته اند)، بنابرین مضمون وحدت، همبستگی، تجمع، اشتراک عمل و ...تحت یک تشکیلات جدید باید محتوی یک جنبش وسیعتر با اشاعه بیشتر سوسیالیسم و مستعد ایجاد قشر دیگری از کارگران پیشرو که انقلابگر هستند، باشد. وگرنه اتفاق نظر حول مسائل پیش افتاده سیاسی سرنوشتی همچون پروژه های دیگر جنبش خواهد داشت، مباحث بسیاری بحث نشده خواهد ماند، در پروسه وحدت عمل و کار سیاسی به تناقض نظری و عملی خواهند رسید، اختلاف نظرات سر میزند، بخشی استعفا خواهند داد یا بیرون خواهند آمد، فراکسیون خواهند زد...پروژه شکست خواهد خورد و این مارپیچ دوباره با تلاش عده ای دیگر برای ایجاد تشکیلات دیگر آغاز میگردد. خوب است که اشاره ای به برخی از تشکلات کارگری و دمکراتیک هم داشته باشیم. شاهدیم که نیروهای چپ در بستر گروههای کوچکتر اجتماعی ( مثل انواع و اقسام سازمانهای کارگری، زنان، پناهنده گان، مهاجرین، دانشجویان...) در دامن ان-جی-او ها در غلطیده اند و سیاستها و تلاشهایشان برای زنده ماندن در محدوده این قلمرو فشرده شده است. این گروهها با کم حافظه گی بینظیری هم روبرو هستند. تا جایی که هر پروژه شکست خورده ای، بلادرنگ بدست فراموشی سپرده میشود و یا عمدا مسکوت گذاشته میشود و نهایتا افتضاح سیاسی با کوهی از دشنام و تنفر آتشین برای سوسیالیستهای واقعی که سعی میکنند علیه این راست رویها ایستاده گی کنند، بدنبال دارد ( جریان سالیداریتی سنتر و واکنش تشکیلات کارگری دیگر نسبت به آن مثال خوبی است). جریاناتی که خود را لنینیست میدانند و هنوز به این معتقدند که لنینیسم نسخه ای انقلابی فقط برای روسیه نبود بلکه پاسخ مارکسیستی برای مبارزات کارگری عصر امپریالیسم است. اولین وظیقه سیاسی شان باید پرداختن به بکارگیری صحیح آن در ساختار تشکیلاتی و نحوه برخورد به معضلات غامض مبارزه امروزه باشد. ضرورت بکار گیری لنینیسماینکه چرا ما باید اینقدر درگیر یافتن پاسخی برای یک تعریف درست از یک سازمان و تشکیلات مارکسیستی بشویم؟ چرا مهم است که هر جریان و هر تلاشی برای ایجاد یک تشکیلات، ثابت کند که لنینیست است؟ اینرا هم هر کمونیستی که عضو یک سازمان چپ است و هم منفردی که سعی میکند ظرف تشکیلاتی مناسبی برای فعل و انفعالات مبارزاتی اش بیابد، میداند. که لنینیسم هنوز عملی ترین، واقعی ترین و مارکسیستی ترین ابزار سازماندهی سیاسی طبقاتی کارگران است. در صدر تمامی متدهای لنینیسم آنچه که بیشتر به غلط درک گشته شیوه کار مشرک و وحدت عمل و تشکیل فرمی از سازماندهی معینی است، که درک روشنی از وظایف مورد نیازی که برای آمادگی انقلاب در درون صفوف طبقه کارگر لازم است، در اختیار گذارد. این مشکل حتی مضاعف میشود وقتی که سازمانهای سیاسی خیلی کوچک هستند و سطح سازماندهی طبقه کارگر پایین تر است. مضمون دمکراتیک لنینیسم الزاما بدین معنا نیست که یک موافقت سیاسی مطلق و اصول بندی شده حول نیازهای پیش پا افتاده سیاسی باشد. وظیفه فوری و مرکزی این چنین تلاشهایی باید پاسخ به تحلیل طبقاتی از شرایط کنونی مبارزات کارگری، خصائل و خصوصیات و راهکردهایش برای مقابله با معضلات فلج کننده ای که بدنبال بحران مالی پیش آمده و اوضاع فلاکت بار عمیقتر و وسیعتر آتی آن باشد. اگرچه بطور مستقیم خیلی از جریانات سیاسی اعتراف نمیکنند ولی بدین باورند که سرمایه داری حتی با چنین بحران بی سابقه ای هنوز میتواند قوی بماند و بر مبنای همین اعتقاد برنامه و سیاستهای راستشان عقب نشینی بیشتری را از طبقه کارگر میطلبد تا خود را با شرایط کنونی بتوانند تطبیق دهند. برنامه هایی که پایه پیش بردنش بر اساس اختلافات جناحهای مختلف رژیم و یا بر نتایج انتخابات بنا گشته است نماد این چنین باوری است. گرایش خارج کشوری این جریانات همین انواع و اقسام گروههای وابسته به نهادهای سرمایه داری است که رادیکالترین سیاستشان در کنار نامه نگاریهای سر گشاده و جمع آوری امضاء، اعلام حمایت و پشتیبانی شان از مبارزات کارگری بدون ارائه یک راهکرد مشخص و بدردبخور بوده است. طبقه کارگر علیرغم عدم برخورداری از دانش طبقاتی کافی، نیازی ندارد که آگاهی بسیار پیشرفته ای داشته باشد که متوجه شود کجا او را فروخته اند. در تجاربش اینرا دیر یا زود میفهمد و این ضربه هایی که از این تشکیلات بظاهر کمونیستی میخورد، او را بیشتر به همان رهبران پارلمانتاریستش نزدیکتر میکند به امید احتمالی تحقق همان دستاوردهای کوچک و شدنی و محافظتهای محدود. در حیات دراز مدت، آگاهی طبقاتی تعیین کننده است. طبقه کارگر باید بداند که بدون یک انقلاب قهرآمیز نمیتواند امیدی به دستیابی قدرت سیاسی داشته باشد. باید بداند سرکوب گسترده مسلحانه لاجرم دفاع مسلحانه را ضروری میسازد. باید بداند که سازش با هر قشری از سرمایه داری و به تبع آن دلبستن به تمایلات هر جناحی از رژیم به مخاطره انداختن آینده سیاسی اش است. ممکن است که دنیایی را متصور شد که اشرافیت و پیروزی کاپیتالیسم آنقدر بزرگ است که آرمان مارکسیستی را بسادگی ناپدید بنمایاند اما واقعیت دیالکتیکی میگوید که اینطور نیست و آگاهی طبقاتی حیات مبارزاتی کنونی و آینده کارگران را تعیین میکند و یک حزب لنینی و پیشرو باید انعکاس دیسپلینی باشد که در سایه ترویج مارکسیستی اش، وتضمین یک مبارزه پیوسته این آگاهی را فراهم میسازد. در حال حاضر که بسیار راهها و سمت و سویهای مختلفی برای محقق کردن سوسیالیسم ارائه شده، یک واقعیت به اثبات رسیده این است که هیچ راه میان بُری که پیروزی را ممکن سازد جز اینکه به شکست برسد وجود ندارد. یک توصیف واقعی و حقیقی از ارزیابی نیروهای طبقاتی و متخاصم نباید آنقدر پسی میستیک باشد که خیلی از عناصر مارکسیست و کارگران فعال را از مبارزه درازمدت و عمیقی که نیاز و ضرورتش هست را به عقب نشینی وادار کند و نه اینکه آنقدر در قدرت و بُرد کمپینهای مبارزاتی اغراق وتوهم آفرینی کند که با سر رسیدن موانع پیشروی و یا عقب نشینیهای موقت، باعث سرخورده گی این نیروها و عدم اعتماد آنان شود. بنابرین داشتن برنامه مبارزاتی نبض حیات هر جریانی است که خود را لنینیست خطاب میکند. جوهر لنینیسم داشتن یک برنامه مارکسیستی است یعنی یک خط و مشی و سیاست عملی ( نه الزاما فرم تشکیلاتی آن). تشکیلات لنینی فقط زمانی لازم میشود که آن برنامه و سیاست موجود باشد و ضرورت یک سازمان را برای تعمیم دادن عملی اش طلب کند. ویژگی دیگر لنینیسم، بهره وری هوشمندانه از هر خیزش و اعتراض کارگری است.چقدر ما در همین بحثهای پالتاک از زبان برخی از کمونیستها شنیده ایم که کارگران فلان صنعت و فلان پیشه نسبتا غیر صنعتی در کردستان تعیین کنندگی ندارند و یا تعدادشان توانایی تاثیرگذاری در روند مبارزاتی کلی کارگران ایران نخواهد داشت و.... در حالیکه فراموش میکنند که اساس اجتماعی لنینیسم شامل تمام اقشار طبقه کارگر میشود و لنینیسم یک ایدئولوژی فقط برای کارگران صنعتی بشمار نمیاید. بلکه متدی است با مضمون تغییر بنیادی و پتانسیل انقلاب کردن و انقلاب کارگری در شکل کلی آن، نه فقط اقلیتی از آنان. تازه مگر چند درصد این کارگران صنعتی در حال حاضر در ایران درگیر مبارزه امیدوارکننده ای هستند؟ یکی دیگر از ویژه گیهای یک حزب لنینی مرزبندی قاطعانه با سکتاریسم و سانتریسم است. سکتاریسم محصول یک ایزولاسیون سیاسی است. زمانیکه یک تشکیلات خاص از مبارزه جاری طبقه کارگر بدور افتاده و یک ارتباط دیالکتیکی و بلاواسطه با کارگران را از دست داده باشد، تبدیل شده به یک مبلغ و مفسر حاشیه ای که دیگر چیزی برای آموزش و انتقال و تاثیرگذاری در مبارزاتش ندارد. حزب لنین مانند طبقه کارگر روزانه، فعال و مستقیم به معضلات سیاسی و مقابله هایش با سیستم مینگرد و در مبارزاتش شرکت میکرد و اساسا چیزی برای گفتن دارد. از انتقاد وانتقاد از خود هراس نداشته و مسئولیت اشتباهاتش را بعهده میگیرد. تجربه جنبش چپ و مبارزات توده ای در ایران بخصوص در رژیم اسلامی نشان میدهد که جنبش چپ برای اینکه بدام سکتاریسم سیاسی نیافتد باید درستی برنامه ها و خط و مشی سیاسی اش را بر اساس اینکه چقدر توانسته آنان را در یک ارتباط ارگانیک با طبقه کارگر قرار دهد، به ارزشیابی بگذارد. درک جدی، عملی و هوشمندی لنین در رابطه با اینکه چگونه تئوری مارکسیستی را برای سازماندهی طبقه کارگر بکار گیرد برای جنبش چپ که میتواند آنرا ابزار تشکیلاتی اش کند، هنوز جای ابهام بسیار میگذارد. فقدان دگماتیسم و سکتاریسم تشکیلاتی در دیدگاه لنینی نقطه آغازین بنیان یک تشکیلات سیاسی است وگرنه ما تشکیلات نمیزنیم که تشکیلاتی زده باشیم. این تشکیلات با برخورداری از یک اسلوب قاطعانه طوری باید برای مبارزات هر روزه کارگران برنامه ریزی و آنانرا بسیج کرده که در راستای انقلاب سوسیالیستی آنرا بجلو برده باشد و از جایگاه قویتری به مبارزه ادادمه داده باشد. بلشویکهای لنین نشان دادند که قادرند به بهترین وجهی از انرژی و نیرویشان و هرگونه امکانات قانونی و غیرقانونی استفاده کنند که توده های کارگر را به پیش بکشانند حتی در شرایط نامساعد مبارزاتی. آنان حمایت کارگران را از برنامه هایشان داشتند، و بلشویکها آنانرا قدم به قدم از کمپینهای اخذ سرویس چای و تهویه محیط کار شروع و آنانرا بسیج کرده و تا شورش مسلحانه کارگران هدایت کردند. ترکیبی از پراتیک و اصول کمونیستی و تاثیر متقابل مبارزه واقعی کارگران و زحمتکشان سرکوب شده، هدف مرکزی بلشویسم بود. و سنتی که لنینیسم در مبارزه کارگری بجا گذاشت توانایی تطبیق یافتن تشکیلات سیاسی در نامساعدترین شرایط و رکود مبارزاتی بود. اگرچه حضور در مبارزه هر روزه کارگران امر آسانی نیست و نیاز به یک ترکیب درست از رهنمودهای مبارزاتی و قوائد مارکسیستی دارد ولی اولین گام در این جهت شکستن همان پوسته سکتاریسم و درک نیازها و ضرورت های واقعی طبقه کارگر و دیگر اقشار زحمتکش درگیر با رژیم است. بحث مارکسیسم و سوسیالیسم کردن در دنیای کوچک حزبی و سازمانی فاصله دوری دارد با دنیای واقعی کارگر و نیازهای زیستی اش. دیدگاهی که جامعه طبقاتی را با " جامعه مدرن" تعویض میکند و عاجز از درک طبقاتی مبارزه و مطالبه دمکراتیک است، طبعا زدن تشکیلات انقلابی جایش را به ایجاد " اکس مسلم" ها و انواع کانونهای ان-جی-او ی کارگری و غیر کارگری میدهد. که یک جوری سر و ته آنان به عواملی میرسد که تامین کننده تسهیلات و امکاناتشان هستند و بودجه های تخصیص داده شده به این پروژه ها با واسطه گری این عوامل از طرف دولتهای سرمایه داری است. برایشان ورک شاپ میگذارند، قهوه و دونات مجانی میاورند که عده ای پیدایشان شود و بعد گزارشش را و اختلافاتشان را در سایتها و نشریه های انترنتی میخوانیم. یک معجون درهم و بر هم طبقاتی برای طبقه کارگر و بنام او که به یک بخش تجارتی بدل شده و کار معامله با سرویسهای خصوصی سرمایه را آسانتر کرده و نهایتا همان را بجای کار سیاسی کمونیستی به طبقه کارگر میفروشند. شاید اینهمه پر چانگی در مورد این بدیهیات که برای بسیاری از عناصر مارکسیست اظهر من الشمس شده است، اتلاف وقت بنظر بیاید. ولی بسیاری از ما هنوز هم شاهد اتلاف انرژی زیادی میشویم وقتی تشکیلات پشت تشکیلات براه میافتد که بر همان مدار تکراری بیربطی اش به طبقه کارگر بیافتد و باز هم جنبش به دهها تکه جدید پاره پاره شود. ولی آنچه که هنوز در دستور کار هر کمونیستی قرار گرفته مهارت و دانش مورد نیاز برای زدن تشکیلات جدید نیست که شاید در آن راستا به برنامه مبارزاتی ای که با طبقه کارگر پیوندشان دهد برسد. بلکه اول دستیابی به آن برنامه مبارزاتی است که بدنبالش تحزب را نیازمند میکند. اولین شرط کار هم برای اینکار نقد درست و صریح از سازمانهای موجود است و ارائه دلایلی که چرا با آنان نمیشود کار تشکیلاتی کرد. ظرفیت کار کردن با دیگران خود بیانگر تمایل به تحزب است. جنبشی که دائما در حال تکه پاره شدن است و برخی از این تجزیه ها نه اختلاف بر سر موازین اعتقادی-برنامه ای- سیاسی.. بلکه عدم تفاهم در بوروکراسی تشکیلاتی و جنبه های فنی آن است. در بسیاری موارد این جداییها به بروز فرهنگی از توهین آمیزترین صفات و خصائل سیاسی- فرهنگی بارهم کردنها کشیده شده که سالهای نوری از لنینیسم دور است. تجارب بسیاری از فعالین کمونیست تشکیلات موجود تحت تاثیر گرفته از لنین و لنینیسم بوده و اگر در آن راستا موفق نشده اند باید آنرا به تحلیل نشست، وگرنه آزموده را آزمودن خطاست. این تجارب خود نمود تلاشی پیوسته و فعال برای خلق یک سازمان لنینی و انقلابگر بوده اگرچه بعضا با ایجاد سکتهای مختلف به انحطاط سیاسی رسیده اند ولیکن هنوز با عناصر صادق و مبارزی که در دنیای کوچک سازمانی شان اگر محصور شده و جدا و منفرد از طبقه کارگر به حیات سیاسی رسیده اند، همچنان به مارکسیسم وفادارند. اگر عاجز از تحلیل درست از این تشکیلات موجود در چگونگی، و کمیت و کیفیت پیوندشان با طبقه کارگر و برنامه و سیاستهایشان هستیم زدن تشکیلات جدید عصای معجزه آسای موسی نخواهد شد. با آرزوی موفقیت جهت نائل شدن به یک تشکیلات کمونیستی با ساختار و بافتی لنینی برای رفقایی که تلاش دارند با ایجاد آن حداقل با دنیای کارگری مرتبط باشند و بخشی از بی اعتباری جنبش را نجات دهند و با آرزوی اینکه این تلاشها برای چپ کنونی پایه ای باشد که بر اساس آن بتواند جنبش نوینی را فراهم کرده و کارگران را به انقلاب هدایت کند. نوشین شفاهی25 دسامبر 2008 |
| < بعد | قبل > |
|---|




